My Devil Is Yours
چپتر ۲: اولین قربانی
دو هفته از حضور شی-وو در «کوئیکاستپ» میگذشت. او در این مدت تبدیل به یک سایه شده بود؛ سایهای که سعی میکرد در گوشهای آرام بگیرد، نفسهایش را کمصدا کند و کوچکترین توجهی را به خود جلب نکند. هر بار که در راهرو با سونگ-جون روبرو میشد، آن نگاه یخزده و بیروح مانند تیغی بر روحش میخراشید.
در آن صبح به خصوص، هوای اتاق به طور غیرعادی سنگین بود. همه میدانستند که موعد تحویل گزارش فصلی تیم بازاریابی فرا رسیده است. شی-وو مشغول تنظیم آخرین اسلایدهای ارائه خود بود که ناگهان صدای درب شیشهای دفتر سونگ-جون با شدت به دیوار خورد و صدای مهیبی در فضای ساکت بخش پیچید.
همه بیاختیار از جا پریدند. سونگ-جون با صورتی مصمم و خشمگین به میانه سالن آمد. در دستش یک پرینت کاغذی بود که آن را محکم فشار میداد. «کیم جونگ-هون!» صدایش مانند شلاق در فضا, سکوت را قطع کرد.
جونگ-هون، کارآموز دیگری که همدوره شی-وو بود، از پشت میزش به لرزه افتاد. رنگ از صورتش پریده بود. «بیا اینجا.» سونگ-جون حتی منتظر حرکت او نماند و خودش با گامهای بلند به سمت میز او رفت. کاغذ را محکم به میز کوبید. «این چیست؟»
جونگ-هون لکنت گرفت. «آقا... گزارش تحلیل بازار که...»
«میدانم که چیست!» سونگ-جون فریاد نزد، اما صدایش آنقدر برنده و پر از تحقیر بود که از هر فریادی دردناکتر مینمود. «میخواهم بدانی چرا یک کار ساده مانند وارد کردن دادهها را هم نمیتوانی درست انجام بدی؟ یک خطا در فرمول! فقط یک سلول! اما همین یک اشتباه کوچک، تمام پیشبینیهای مالی این فصل را بیاعتبار کرده است.»
او برگشت و به تمام حاضرین سالن نگاهی انداخت. چشمانش برق میزد. «فکر میکنید این یک بازی است؟ فکر میکنید من اینجا هستم تا وقت خودم را با بیدقتیهای کودکانه شما تلف کنم؟»
سپس دوباره به جونگ-هون برگشت. صورت جوان و رنگپریده او اکنون مملو از اشک شده بود. سونگ-جون لحظهای به آن نگاه کرد، گویی که به یک حشره مرده خیره شده است.
«وسایلت را جمع کن.» گفت با صدایی که ناگهان آرام، اما قطعی شده بود. «از همین لحظه، دیگر در کوئیکاستپ جایی ندارید. امنیت در پنج دقیقه اینجا خواهد بود تا شما را همراهی کند.»
سکوت مرگباری بر فضای سالن حکمفرما شد. هیچ کس جرات نفس کشیدن نداشت. شی-وو خودش را به پشت صندلی چسبانده بود، قلبش چنان به شدت میتپید که فکر میکرد همه آن را میشنوند. او شاهد بود که چگونه یک انسان، در عرض کمتر از سه دقیقه، تحقیر شده و از بین رفته بود. این فقط یک اخراج نبود؛ یک اعدام عمومی بود.
وقتی جونگ-هون با چشمانی خیس و سر به زیر، در حالی که امنیت در دو طرفش بود، سالن را ترک کرد، ناخودآگاه نگاهش به شی-وو افتاد. در آن نگاه، ترکیبی از شرم، ترس و حسرت بود.
سونگ-جون یک بار دیگر به جمعیت نگاه کرد. «بقیه به کارتان ادامه دهید.» سپس نگاهش مستقیماً به شی-وو افتاد و برای یک لحظه، فقط یک لحظه، درنگ کرد. گویی میخواست اثر این نمایش را بر روی شکار تازهاش ببیند.
وقتی به دفترش بازگشت و در را بست، شی-وو هنوز نتوانسته بود از جا تکان بخورد. او نه تنها از سونگ-جون میترسید، بلکه از این که مبادا روزی همان نگاه تحقیرآمیز به سوی او نشانه رود، به لرزه افتاده بود. این ترس، عمیقتر و شخصیتر از قبل بود.
دو هفته از حضور شی-وو در «کوئیکاستپ» میگذشت. او در این مدت تبدیل به یک سایه شده بود؛ سایهای که سعی میکرد در گوشهای آرام بگیرد، نفسهایش را کمصدا کند و کوچکترین توجهی را به خود جلب نکند. هر بار که در راهرو با سونگ-جون روبرو میشد، آن نگاه یخزده و بیروح مانند تیغی بر روحش میخراشید.
در آن صبح به خصوص، هوای اتاق به طور غیرعادی سنگین بود. همه میدانستند که موعد تحویل گزارش فصلی تیم بازاریابی فرا رسیده است. شی-وو مشغول تنظیم آخرین اسلایدهای ارائه خود بود که ناگهان صدای درب شیشهای دفتر سونگ-جون با شدت به دیوار خورد و صدای مهیبی در فضای ساکت بخش پیچید.
همه بیاختیار از جا پریدند. سونگ-جون با صورتی مصمم و خشمگین به میانه سالن آمد. در دستش یک پرینت کاغذی بود که آن را محکم فشار میداد. «کیم جونگ-هون!» صدایش مانند شلاق در فضا, سکوت را قطع کرد.
جونگ-هون، کارآموز دیگری که همدوره شی-وو بود، از پشت میزش به لرزه افتاد. رنگ از صورتش پریده بود. «بیا اینجا.» سونگ-جون حتی منتظر حرکت او نماند و خودش با گامهای بلند به سمت میز او رفت. کاغذ را محکم به میز کوبید. «این چیست؟»
جونگ-هون لکنت گرفت. «آقا... گزارش تحلیل بازار که...»
«میدانم که چیست!» سونگ-جون فریاد نزد، اما صدایش آنقدر برنده و پر از تحقیر بود که از هر فریادی دردناکتر مینمود. «میخواهم بدانی چرا یک کار ساده مانند وارد کردن دادهها را هم نمیتوانی درست انجام بدی؟ یک خطا در فرمول! فقط یک سلول! اما همین یک اشتباه کوچک، تمام پیشبینیهای مالی این فصل را بیاعتبار کرده است.»
او برگشت و به تمام حاضرین سالن نگاهی انداخت. چشمانش برق میزد. «فکر میکنید این یک بازی است؟ فکر میکنید من اینجا هستم تا وقت خودم را با بیدقتیهای کودکانه شما تلف کنم؟»
سپس دوباره به جونگ-هون برگشت. صورت جوان و رنگپریده او اکنون مملو از اشک شده بود. سونگ-جون لحظهای به آن نگاه کرد، گویی که به یک حشره مرده خیره شده است.
«وسایلت را جمع کن.» گفت با صدایی که ناگهان آرام، اما قطعی شده بود. «از همین لحظه، دیگر در کوئیکاستپ جایی ندارید. امنیت در پنج دقیقه اینجا خواهد بود تا شما را همراهی کند.»
سکوت مرگباری بر فضای سالن حکمفرما شد. هیچ کس جرات نفس کشیدن نداشت. شی-وو خودش را به پشت صندلی چسبانده بود، قلبش چنان به شدت میتپید که فکر میکرد همه آن را میشنوند. او شاهد بود که چگونه یک انسان، در عرض کمتر از سه دقیقه، تحقیر شده و از بین رفته بود. این فقط یک اخراج نبود؛ یک اعدام عمومی بود.
وقتی جونگ-هون با چشمانی خیس و سر به زیر، در حالی که امنیت در دو طرفش بود، سالن را ترک کرد، ناخودآگاه نگاهش به شی-وو افتاد. در آن نگاه، ترکیبی از شرم، ترس و حسرت بود.
سونگ-جون یک بار دیگر به جمعیت نگاه کرد. «بقیه به کارتان ادامه دهید.» سپس نگاهش مستقیماً به شی-وو افتاد و برای یک لحظه، فقط یک لحظه، درنگ کرد. گویی میخواست اثر این نمایش را بر روی شکار تازهاش ببیند.
وقتی به دفترش بازگشت و در را بست، شی-وو هنوز نتوانسته بود از جا تکان بخورد. او نه تنها از سونگ-جون میترسید، بلکه از این که مبادا روزی همان نگاه تحقیرآمیز به سوی او نشانه رود، به لرزه افتاده بود. این ترس، عمیقتر و شخصیتر از قبل بود.
- ۳۶۳
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط